زنده یاد پدر
شعر و شراب
که دلش داد به آب
دل به آن آب
که پیوسته روان است
بر این خاک گران
تا رود نسل به نسل
تا رود جوی به جوی
تا رود کوی کوی
تا رسد بر کف او
او که ماسیده نگاهش
به رهی دور و دراز
دلخوشی،
هست اگر
گاه در این خاک گران
قیمتی گوهر پنهان عزیر است
که خوابیده
بسی در دل این خاک گران
که در این گرگی و میشی زمان
می زند بند
به این کوزه ی خالی ز شراب
که فرود آمده از دوش و
فرود آمده ازبند سر زلف رباب
نقش بشکسته ی اومانده و،
عمری به سراب
تا که شاید صنمی چهره چو ماه،
از رهی دور رسد،
کوزه در یابد و،
بر دوش نهد، باز
چو ایام شباب
کوزه ی بند زده
مانده ز ایام ثواب
و رساند به لب تشنه ی
درمانده به خواب
(((آنچه شد وعده به نیکان
پس از آن مهلت خواب
جوی آب از می ناب)))
کوزه ای باده ی ناب
تا سر انجام رسد
باز صدای خوش ارباب شراب
که کند زمزمه این غالب ناب
(((این کوزه چو من عاشق زار ی بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستیست که بر گردن یاری بودست)))
باز شوریده شده خواب زده
خورده آب و به گمان باده زده
خورده، ناخورده می از شک و یقین
باز تاراج به خواب دو سه همسایه زده
برچسب:
نویسنده: باربد زارعی