خواب ام آشفته شد آن دم، که به جایی نرسیدم
چشم خود باز نمودم، به جهانی که نبودم
ترسم از آنکه روم، سوی جهانی که نبودم
آمدم، آمدنم دست خودم بود؟ نبود!
می روم، رفتن من باب دلم بود؟ نبود!
این همه بنده ی شاکر، که به جایی نرسیدند
آن همه بنده ی کافر، که به اندازه پریدند
پای در بندولی، دل نسپریدیم به بند
پیر گشتیم به ظاهر، ولی آزاد ز بند
شوق شوریده در این است، که آزاد پر د
نه که پر بسته ی تقدیر، خیالات خرد
(شوریده) س
برچسب: خواب وبیداری,خواب وبیداری خواجه امیری,خواب بیداری,سریال خواب و بیداری,رمان خواب و بیداری,شعر خواب وبیداری,فیزیولوژی خواب وبیداری,
نویسنده: باربد زارعی